یه روزایی بود که به وجود کسی مثل « کروبی » افتخار میکردیم ، پشتش بودیم و شعار میدادیم . . .
لعنت خدا به من و تو که حالا پشتش نیستیم ، نشستیم و نگاه میکنیم !
کم گذاشتیم ، کم بودیم و فقط نظاره کردیم . . .
یک زمانی شعار دادیم و حرف زدیم ، پشت کروبی گرم شد ، امیدش به آزادی خواهی زیاد شد و حالا که داره حرف دل من و تورو میزنه ، ما پشت کردیم بهش . . . :-<
افتخار میکنیم ، به چی ؟ یک زمانی سبز بودیم ؟ شک نکنین که الان سیاهه سیاهیم
هاشمی رفسنجانی عزیز ، بزرگوار ، مرد سالهای مقاومت ، مرد ِ حزب ِ باد ، سود و منفعت ! این درست نیست . . .
آقای هاشمی عزیز ، بگم وای بر شما ؟ کافیست ؟ راهپیمایی روز قدس بیشتر از « آبروی مردم و مملکت » ارزش داره که شما بری و پا به پای احمدی نژاد و سید علی . . .!
سیاست خیلی کثیفه ، اما کثیف تر از اون سیاسیون هستند . . .
آقای عزیز(!) ، وقتی توی مناظره سید ِ سبز و شیطان ِ ایران ، تورو مظلوم دیدیم ، پشتیبانی کردیم از تو و حالا . . . !
نمی دونم ، به خدا زبونم بند اومده . . .
رهبر(!) و رییس جمهور(!) مملکت رو به فلاکتی کشوندین که خدا میدونه ما به کجا میخوایم بریم . . . :-<
پ.ن : این پست گله و شکایت نیست ، خواستم حقارت خودم رو فریاد بزنم !
خیلی وقتها شده که ما جلوی چشم همدیگه خیلی کارها میکنیم و از نگاه همدیگه میتونیم بخونیم و اون نگفتنه دلیل بر ندیدن و متوجه نشدن نیست ، شاید چشم پوشی و کم! اهمیتی موضوع و دوست داشتن خودت باشه و بس . . .
شده که یک کلام ، یک رفتار ، یک حرکت کوچیک بوده که دیدیم ، چیزی نگفتیم و به قول معروف ، به زندگی خودت پرداختی ، حالا چه اینکه اون شخصی مورد خطاب دوست باشه ، خواهر ( یا برادر ) و یا پدر و مادر باشه و یا حتی هر کس دیگه . . . فقط به این دلیل که به خودت میگی « من این وسط چیکارم » از کنار موضوع عبور میکنی و میگی « این نیز بگذرد » .
اما گاهی اوقات یک حرکت کوچولو و یک حرف ، اونقدر برای یک شخص سنگین و هضمیش سخته ، که هرچی میخوای از کنارش عبور کنی ، انگار یخه ی تورو گرفته و و ِل نمیکنه و اون شخص هم دائماً با ادامه رفتارش ، پافشاری عجیبی داره ( شاید ناخواسته ) .
میشینی و نگاه میکنی ، به خاطر اون احساس ِ ته دلت ، به خاطر اون دوست داشتن ِ زیر سیبیلی رد میکنی و میگی ، خُب بذار خوش باشه ، مگه ما چی میخوایم ؟ اما میبینی به یک جایی میرسی که دیگه تحملت تموم میشه و میگی : خیلی بی معرفتی ! خیلی ...
و این رو از اعماق وجودت فریاد میزنی ، حالا شنیدن اون بسته به معرفت ِ وجودی فرد داره که اکثراً از اون بهره ای نبردن و جزو کسانی هستند که احساس میکنی ، فقط و فقط دنبال این هستند که چه زمانی از تو سودی میبرن که بگن : ...جون ؟ عزیزم ؟ !!!!!
پ.ن :
نمی گم رفاقتا بوی جورابی رو گرفته که یک ماهه شسته نشده ،
فقط میگم دل شکستن هنر نیست ، کاریه که همه میتونن بکنن
اینکه ما تلاش کنیم همیشه مورد توجه بقیه قرار بگیریم و بگیم « ما خاص هستیم » ، کار ِ شاقی نیست ،
اینکه بگیم رفاقت چند ساله ما به فنا ، این که میبینی دوست چند ماهست ، مهمتره ، تورو به خیر . . . این آسونه ، اما درست نیست ،
اینکه برگردی و جلوی روی همه بگی « اشتباه کردم » ، و این اشتباه کردمت برگرده به موضوعاتی در گذشته که یک زمانی میگفتی « خواست خدا بوده و اگر چنین و چنان بود ، باز هم این اتفاقات میفتاد » ، شاید برای تو آسون و خنده آور باشه ، اما برای یکی دیگه درد آور و ناراحت کننده . . .
درست و غلط رو من یا تو تعیین نمی کنیم ، خیلی وقت ها برای من درسته و برای تو نادرست ، و یا بالعکس ، اما . . .
شاید بی دلیل ، اما برای من غیر قابل حل کردن هست ، یا شاید هم من دارم سخت میگیرم ؟؟؟ ، نمی دونم !
نمی دونم رابطه ای که نطفه اون به اشتباه و غلط بسته شده ( چه الان خوب باشه و یا بد ) ، چیکارش باید کرد ؟ بگذاریم به دست روزگار ( این بدترین اشتباه که هرچه با من و ما کرد ، این دنیای فاحشه کرد ! ) ؟
داستان چیه که باید همیـــشه یک عده بگن و یک عده گوش بدن ، حالا هر دو طرف بالعکس قضیه فکر میکنن !
شاید 30 دقیقه نشده که از بیرون رسیدم و « دست به وبلاگ » شدم !
خوش بود و گذشت ، شیرین و پُر رویا ، اما در نهایت لذتی که روحم داشت میبُرد ، یک حرف ، فقط یک حرف تمام شب رو ملال آور کرد . . . احساس تنهایی کردم ، با اینکه دنیایی در آغوشم بود ، بگذریم .
شده احساس کنی که یک جایی اضافی هستی ؟ با تمام وجود دوست داری که باشی ، اما یک احساس ِ تلخ بهت بگه ، اشتباهه ؟ ولی تو تلخی رو ته دلت نگه میداری و به شیرینی میگی باش تا آخر ِ داستان وقتش برسه و اون ته دلت بیاد عرض اندام کنه!
دیگه چی میشه که یکی بیاد و با زبون بی زبونی بگه« نبودنت به از بودنته ، من اشتباه کردم ». . . ! خُب ، بهترین انتخاب همین هست که بگی خدافظ !
پ.ن زیر ِ سقف ِ آبی ِ بی ما :
احساس عجیبی دارم ، البته این احساس .... .
امروز به یکی گفتم « تا آخر ِ دنیا هم که برسه ، فلاکت و آماج ِ حملات ِ بی مهری ، تنها و تنها ، ازان ِ من و آینه هست ، فلاکت با ماست ! » .
...... ، اما شاید باید رویه زندگی رو تغییر داد ، باید کِز کردن و در خود تنیدن رو برگزید ، به اُفُقی نگاه کرد که گاه گاهی در تنهایی نشستن ِ لب ِ پنجره و نگاه کردن به آسمان ِ زیبای فردا ، میشه حسش کرد .
ساندویچ کنارمه ، بازش نکردم شروع کنم ، میدونم از گلوم پایین نمیره ، خدافظی .
میگن شب ِ قدر خیلی چیزا معلوم میشه و خیلی چیزها رقم میخوره ، میگن فرشته ها سرشون شلوغه و فقط کُنتور میندازن . . . قلم هاشون جوهر تموم نمی کنه ، شب ِ قدره که فرشته سمت راستی فعاله و به سمت چپی میگه راحت باش ، استراحت کن . . . میگن تو همین شبا ، یکی که اسمش خداس ، یه کتاب نازل کرد به یک مرد که صدیق و صادق بود ، اسم کتابش رو گذاشتن قرآن و توشو پُر کردن از معجزات ، میگن اون خدا گفت که کامل شد و این آخرین دین بود ، حالا شما آی آدما ، برین و آد ـــــــــم شین ! میگن امشب خیلیا میان و قرآن میگذارن روی سرشون ، آره خیلی ها ، همون ها که شاید یادشون رفته یه روزایی قرآنی که الان روی سرشون ِ گرد و غباری بود که نوازشش میکرد و سالی یک بار ، اون هم عید ها بهش سلام میکردن و میگفتن : سال ِ نوت مبارک ، باشه که اون دنیا شفاعت مارو بکنی . . . یادشون رفته که یک روزایی ، چقدر کُفر میگفتن ، چقدر ناشکری میکردن و به این و اون بد میکردن ، یادشون نمیاد که الان قرآن گذاشتن روی سرشون . . . یک زمانی خودشون رو میگذاشتن روی سر قرآن ، جوری که انگار قرآن باید به سر اینا قسم بخوره و خدا هم لام تا کام جیک نزنه .
میگن سرنوشت رو باید از سر نوشت ، میگن امشبه که میشه سرنوشت رو دوباره نوشت ، اما اگه سرنوشت رو میشه از سر نوشت ، پس دیگه چرا بهش میگیم سرنوشت ؟؟؟ عجب . . . میگن این روزا باید بگی : ام یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء میگن تو این روزااسمه دواء و ذکره شفاء این روزا خیلی حرفا میزنن ، خیلی چیزهارو فراموش میکنن .
پ.ن : یک سرچ کردم برای عکس ِ این پُست ، به این عکس برخوردم و شک نکردم ! این عکس رو دوست دارم ، بی ریا اومده ! چادر سرش نکرده بگه « من مسلمونم » ، آدم بودن رو به چادور نمیدونه ، به دل میدونه ! به حرف مردم کار نداره و میگه خدا کَرَمِ خودت . . . حالا تو بگو اون . . . . منو تورو چه ؟
پیر مرد فقط و فقط به این فکر میکرد که حتی اگر شده برای یک لحظه هم از منزلی
که بعد از پر کشیدن فرزندش بی روح شده بود خارج بشه، اما شاید این خیال بارها و بارها باطل تر از
اون چیزی بود که فکرش رو میکرد ...
پیرمرد از منزل خارج شد و قدم به قدم به سمت ابتدای کوچه رفت تا شاید بتونه
کمی از فضای کوچه و بی روحی منزل دور بشه . . . اما جای جای ِ کوچه پُر بود از دیوار
نوشته هایی که به خاطر در تنگنا قرار داشتن مردم جای پارچه ها و پیام های تسلیت رو
پُر کرده بودن ، قدم میزد و رد میشد از کنار دیوار های مملو از نوشته هایی که با رنگ
ِ سبز اونهارو آزین بسته بودن ، پیر مرد قدم میزد و میخوند . . .
اشک میریخت و میخندید ، میخندید به ساده دلی ظالم ، فکر میکرد به زیبایی افکار
مردم و ایستادگی ، فکر میکرد . . . فکر میکرد ، اشک میریخت به خاطر هزاران سوالی
که تمام افکارش رو زیر و رو میکردن تا به دنبال یک جواب ساده برسند اما دریغ از یک
کلمه...