فریادی در خلاء

روزمرگی های نیما نوری


مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله ISI از پایان نامه،ویرایش مقاله
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 12 شهریور ماه سال 1389 ساعت 2:49 PM | موضوع: دلگرفته گی ها

لعنت به من و تو !

یه روزایی بود که به وجود کسی مثل « کروبی » افتخار میکردیم ، پشتش بودیم و شعار میدادیم . . .

لعنت خدا به من و تو که حالا پشتش نیستیم ، نشستیم و نگاه میکنیم !

کم گذاشتیم ، کم بودیم و فقط نظاره کردیم . . .

یک زمانی شعار دادیم و حرف  زدیم ، پشت کروبی گرم شد ، امیدش به آزادی خواهی زیاد شد و حالا که داره حرف دل من و تورو میزنه ، ما پشت کردیم بهش . . . :-<

افتخار میکنیم ، به چی ؟ یک زمانی سبز بودیم ؟ شک نکنین که الان سیاهه سیاهیم

هاشمی رفسنجانی عزیز ، بزرگوار ، مرد سالهای مقاومت ، مرد ِ حزب ِ باد ، سود و منفعت ! این درست نیست . . .

آقای هاشمی عزیز ، بگم وای بر شما ؟ کافیست ؟ راهپیمایی روز قدس بیشتر از « آبروی مردم و مملکت » ارزش داره که شما  بری و پا به پای  احمدی نژاد و سید علی  . . .!

سیاست خیلی کثیفه ، اما کثیف تر از اون سیاسیون هستند . . .

آقای عزیز(!) ، وقتی توی مناظره سید ِ سبز و شیطان ِ ایران ، تورو مظلوم دیدیم ، پشتیبانی کردیم از تو و حالا . . . !

نمی دونم ، به خدا زبونم بند اومده . . .

رهبر(!) و رییس جمهور(!) مملکت رو به فلاکتی کشوندین که خدا میدونه ما به کجا میخوایم بریم . . . :-<



پ.ن :‌ این پست گله و شکایت نیست ، خواستم حقارت خودم رو فریاد بزنم !

پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389 ساعت 5:28 PM | موضوع: دلگرفته گی ها

شاید هیچی

خیلی وقتها شده که ما جلوی چشم همدیگه خیلی کارها میکنیم و از نگاه همدیگه میتونیم بخونیم و اون نگفتنه دلیل بر ندیدن و متوجه نشدن نیست ، شاید چشم پوشی و کم! اهمیتی موضوع و دوست داشتن خودت باشه و بس . . .

شده که یک کلام ، یک رفتار ، یک حرکت کوچیک بوده که دیدیم ، چیزی نگفتیم و به قول معروف ، به زندگی خودت پرداختی ، حالا چه اینکه اون شخصی مورد خطاب دوست باشه ، خواهر ( یا برادر ) و یا پدر و مادر باشه و یا حتی هر کس دیگه . . . فقط به این دلیل که به خودت میگی « من این وسط چیکارم » از کنار موضوع عبور میکنی و میگی « این نیز بگذرد » .

اما گاهی اوقات یک حرکت کوچولو و یک حرف ، اونقدر برای یک شخص سنگین و هضمیش سخته  ، که هرچی میخوای از کنارش عبور کنی ، انگار یخه ی تورو گرفته و و ِل نمیکنه و اون شخص هم دائماً با ادامه رفتارش ، پافشاری عجیبی داره ( شاید ناخواسته ) .

میشینی و نگاه میکنی ، به خاطر اون احساس ِ ته دلت ، به خاطر اون دوست داشتن ِ زیر سیبیلی رد میکنی و میگی ، خُب بذار خوش باشه ، مگه ما چی میخوایم ؟ اما میبینی به یک جایی میرسی که دیگه تحملت تموم میشه و میگی : خیلی بی معرفتی ! خیلی ...

و این رو از اعماق وجودت فریاد میزنی ، حالا شنیدن اون بسته به معرفت ِ وجودی فرد داره که اکثراً از اون بهره ای نبردن و جزو کسانی هستند که احساس میکنی ، فقط و فقط دنبال این هستند که چه زمانی از تو سودی میبرن که بگن : ...جون ؟ عزیزم ؟ !!!!!



پ.ن :

نمی گم رفاقتا بوی جورابی رو گرفته که یک ماهه شسته نشده ،


فقط میگم دل شکستن هنر نیست ، کاریه که همه میتونن بکنن

اینکه ما تلاش کنیم همیشه مورد توجه بقیه قرار بگیریم و بگیم « ما خاص هستیم » ، کار ِ شاقی نیست ،

اینکه بگیم رفاقت چند ساله ما به فنا ، این که میبینی دوست چند ماهست ، مهمتره ، تورو به خیر  . . . این آسونه ، اما درست نیست ،

اینکه برگردی و جلوی روی همه بگی « اشتباه کردم » ، و این اشتباه کردمت برگرده به موضوعاتی در گذشته که یک زمانی میگفتی « خواست خدا بوده و اگر چنین و چنان بود ، باز هم این اتفاقات میفتاد » ، شاید برای تو آسون و خنده آور باشه ، اما برای یکی دیگه درد آور و ناراحت کننده . . .


فقط و فقط  ، واقعاً بی معرفتی !

پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389 ساعت 01:28 AM | موضوع: دلگرفته گی ها

نظری ندارم برای عنوان !

درست و غلط رو من یا تو تعیین نمی کنیم ، خیلی وقت ها برای من درسته و برای تو نادرست ، و یا بالعکس  ، اما . . .

شاید بی دلیل ، اما برای من غیر قابل حل  کردن هست ، یا شاید هم من دارم سخت میگیرم ؟؟؟ ، نمی دونم !

نمی دونم رابطه ای که نطفه اون به اشتباه و غلط بسته شده ( چه الان خوب باشه و یا بد ) ، چیکارش باید کرد ؟ بگذاریم به دست روزگار‌ ( این بدترین اشتباه که هرچه با من و ما کرد ، این دنیای فاحشه کرد ! ) ؟ 

داستان چیه که باید همیـــشه یک عده بگن و یک عده گوش بدن ، حالا هر دو طرف بالعکس قضیه فکر میکنن !

شاید 30 دقیقه نشده که از بیرون رسیدم و « دست به وبلاگ » شدم !

خوش بود و گذشت ، شیرین و پُر رویا ، اما در نهایت لذتی که روحم داشت میبُرد ، یک حرف ، فقط یک حرف تمام شب رو ملال آور کرد . . . احساس تنهایی کردم ، با اینکه دنیایی در آغوشم بود ، بگذریم .

شده احساس کنی که یک جایی اضافی هستی ؟ با تمام وجود دوست داری که باشی ، اما یک احساس ِ تلخ بهت بگه ، اشتباهه ؟ ولی تو تلخی رو ته دلت نگه میداری و به شیرینی میگی باش تا آخر ِ داستان وقتش برسه و  اون ته دلت بیاد عرض اندام کنه!

دیگه چی میشه که یکی بیاد و با زبون بی زبونی بگه« نبودنت به از بودنته ، من اشتباه کردم ». . . ! خُب ، بهترین انتخاب همین هست که بگی خدافظ !


پ.ن زیر ِ سقف ِ  آبی ِ بی ما :


احساس عجیبی دارم ، البته این احساس ....  .

امروز به یکی گفتم « تا آخر ِ دنیا هم که برسه ، فلاکت و آماج ِ حملات ِ بی مهری ، تنها و تنها ، ازان ِ من و آینه هست ، فلاکت با ماست ! » .

...... ، اما شاید باید رویه زندگی رو تغییر داد ، باید کِز کردن و در خود تنیدن رو برگزید ، به اُفُقی نگاه کرد که گاه گاهی در تنهایی  نشستن ِ لب ِ پنجره و نگاه کردن به آسمان ِ زیبای فردا ، میشه حسش کرد .

ساندویچ کنارمه ، بازش نکردم شروع کنم ، میدونم از گلوم پایین نمیره ، خدافظی .

خنده رو با گریه میشه نوشت

یکشنبه 7 شهریور ماه سال 1389 ساعت 10:03 PM | موضوع: دلگرفته گی ها

قدر . . .

میگن شب ِ قدر خیلی چیزا معلوم میشه و خیلی چیزها رقم میخوره ، میگن فرشته ها سرشون شلوغه و فقط کُنتور میندازن . . . قلم هاشون جوهر تموم نمی کنه ، شب ِ قدره که فرشته سمت راستی فعاله و به سمت چپی میگه راحت باش ، استراحت کن . . .
میگن تو همین شبا ، یکی که اسمش خداس ، یه کتاب نازل کرد به یک مرد که صدیق و صادق بود ، اسم کتابش رو گذاشتن قرآن و توشو پُر کردن از معجزات ، میگن اون خدا گفت که کامل شد و این آخرین دین بود ، حالا شما آی آدما ، برین و آد ـــــــــم شین !
میگن امشب خیلیا میان و قرآن میگذارن روی سرشون ، آره خیلی ها ، همون ها که شاید یادشون رفته یه روزایی قرآنی که الان روی سرشون ِ گرد و غباری بود که نوازشش میکرد و سالی دنیا دنیاست و ما ایستادیمیک بار ، اون هم عید ها بهش سلام میکردن و میگفتن : سال ِ نوت مبارک ، باشه که اون دنیا شفاعت مارو بکنی . . .
یادشون رفته که یک روزایی ، چقدر کُفر میگفتن ، چقدر ناشکری میکردن و به این و اون بد میکردن ، یادشون نمیاد که الان قرآن گذاشتن روی سرشون . . . یک زمانی خودشون رو میگذاشتن روی سر قرآن ، جوری که انگار قرآن باید به سر اینا قسم بخوره و خدا هم لام تا کام جیک نزنه .

میگن سرنوشت رو باید از سر نوشت ، میگن امشبه که میشه سرنوشت رو دوباره نوشت ، اما اگه سرنوشت رو میشه از سر نوشت ، پس دیگه چرا بهش میگیم سرنوشت ؟؟؟ عجب . . .
میگن این روزا باید بگی : ام یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء
میگن تو این روزا
اسمه دواء و ذکره شفاء
این روزا خیلی حرفا میزنن ، خیلی چیزهارو فراموش میکنن .


پ.ن :
یک سرچ کردم برای عکس ِ این پُست ، به این عکس برخوردم و شک نکردم !
این عکس رو دوست دارم ، بی ریا اومده ! چادر سرش نکرده بگه « من مسلمونم » ، آدم بودن رو به چادور نمیدونه ، به دل میدونه !  به حرف مردم کار نداره و میگه خدا کَرَمِ خودت . . .
حالا تو بگو اون . . . .
منو تورو چه ؟

پیر مرد فقط و فقط به این فکر میکرد که حتی اگر شده برای یک لحظه هم از منزلی که بعد از پر کشیدن فرزندش بی روح شده بود خارج بشه  ، اما شاید این خیال بارها و بارها باطل تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکرد ...

پیرمرد از منزل خارج شد و قدم به قدم به سمت ابتدای کوچه رفت تا شاید بتونه کمی از فضای کوچه و بی روحی منزل دور بشه . . . اما جای جای ِ کوچه پُر بود از دیوار نوشته هایی که به خاطر در تنگنا قرار داشتن مردم جای پارچه ها و پیام های تسلیت رو پُر کرده بودن ، قدم میزد و رد میشد از کنار پیرمرد ، دعا !دیوار های مملو از نوشته هایی که با رنگ ِ سبز اونهارو آزین بسته بودن ، پیر مرد قدم میزد و میخوند . . .

اشک میریخت و میخندید ، میخندید به ساده دلی ظالم ، فکر میکرد به زیبایی افکار مردم و ایستادگی ، فکر میکرد . . . فکر میکرد ، اشک میریخت به خاطر هزاران سوالی که تمام افکارش رو زیر و رو میکردن تا به دنبال یک جواب ساده برسند اما دریغ از یک کلمه...


پیرمرد ، تسبیح به دست و دلی پُر تلاطم ، آرزو....

1 2 >>